تبليغاتX
دل نوشته ها
شعر
 

  باز هم غزلی قدیمی :

 

این روزها از بودنم خیلی پشیمانم

باور کن این را بعد تو بی عشق می مانم

 

  باغی که با تو ساختم پاییز می خواند

دارد قفس می بارد از دست درختانم

 

من ساده و بی ادعا و عاشقم ، اما

پشت غزلهای غرور آمیز پنهانم

 

هر چند باری که دلم را فال خواهم زد

جز چشم تو چیزی نمی افتد به فنجانم

 

حالا بدون تو، بدون تو ، بدون تو

خیلی پریشانم ، پریشانم ، پریشانم

 

آغاز کردی عشق را در من، پس از این هم

دست خودت باشد، بیا بنویس، پایانم ـ

 

ـ با تو که باشد خوبتر خواهد شد انگاری

این قدر از رفتن نگو و سر نگردانم

 

هر چند شاعر نیستی، اما من شاعر

تا آخر عمرم برایت شعر می خوانم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/09/05ساعت 22:56  توسط روشنک | 

 

سلام به دوستان خوبم

این روزها کمتر فرصت می کنم بهتون سر بزنم. حتی فرصت سرودن و نوشتن و خوندن هم نیست.

این بار یک غزل قدیمی براتون می نویسم. غزلی از هشت ، نه سال پیش

 

دقیقه های بدون تو نفرت انگیزند

و درد بر در  و دیوار خانه می ریزند

 

شکوفه های درختان خانه هم انگار

بدون تو همه در انتظار پاییزند

 

دو چشم منتظر من چرا نمی فهمند

که باید از تو و چشمان تو بپرهیزند؟

 

نگاه خانه پر است از حضور چشمانت

تمام پنجره ها گویی از تو لبریزند

 

و لحظه ای که تو باید می آمدی هم رفت

نشد اهالی اینجا ز شوق برخیزند

 

نشد من و تو برای همیشه ما باشیم

نشد نگاه من و تو به هم در آمیزند

 

تمام روز بدون هدف در این فکرم

که لحظه های بدون تو نفرت انگیزند...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/19ساعت 9:6  توسط روشنک | 

 

 

پیش از آنی که در اندوه تو بی تاب شوم

نغمه ای باش که با یاد تو در خواب شوم

 

مثل یک دانهء برفم که سر انجام شبی

می رسد دست به دستت بدهم ، آب شوم

 

عکسها خاطره هایی لب گورند، نخواه

ته صندوقچه زندانی این قاب شوم

 

ماهی عاشقم و فرق ندارد بی تو

همدم تنگ شوم، راهی مرداب شوم

 

در نگاه تو کمین کرده پلنگی عاشق

دوست دارم که شبی دختر مهتاب شوم

 

عاشقی با تو قشنگ است؛ بگو مال منی

پیش از آنی که در اندوه تو بیتاب شوم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/31ساعت 0:47  توسط روشنک | 

 

وقتی بیایی و بنشینی برابرم

سخت است پیش چشم شما کم نیاورم

 

بی اعتنا نشسته ام آرام و سر به زیر

تا هیچ کس به طعنه نگوید سبکسرم

 

دردی لطیف روح مرا چنگ می زند

از اینکه عاشقت شدم و جور دیگرم

 

مردم چقدر بال و پرم می دهند؛ نه !

هرگز به جز تو با کس دیگر نمی پرم

 

با مردمان بگو که تو پیغمبر منی

باید به دستهای تو ایمان بیاورم

 

باور نکن عزیز،کلکهای شرعی است

در حرفهام اگر به تو گفتم "برادرم" !

 

این روزها چه حال وهوایم عوض شده است

از شوق این گناه که افتاده در سرم

 

روحم می آید و به لبت بوسه می زند

وقتی بیایی و بنشینی برابرم...

+ نوشته شده در  جمعه 1388/06/13ساعت 17:28  توسط روشنک | 
 

 قبل از هر چیز لازم میدونم از دوست بزرگواری به خاطر 

اتفاقی که نمی بایست می افتاد معذرت بخوام.

 

امیدوارم عذر خواهی منو بپذیری...

 

    و اما غزل....

 

خسته ام از توّهم بودن،زندگی بین خواب و بیداری

خسته از این زمین بی احساس،خسته از آسمان تکراری

 

روزهای نرفته را رفتم،چند سال از خودم شکسته ترم؟

همنشین دقایقم شده اند،دفتر کوچکی و خودکاری

 

آن طرف دوستهای پوشالی،با دروغی قشنگ سرگرمند!

این طرف دختری مچاله شده است،پشت لبخندهای اجباری

 

گوشه گیرم؛ نگو چرا؟تا کی؟تو خودت هم به جای من باشی

دوست داری که خاطراتت را در کنارخودت نگه داری

 

 دو ست داری پرنده ای باشی،بپری تا هوای دور از عشق

نه جوانی و زندگی ات را،پای یک مشت شعر بگذاری

 

می خزم گوشه ای و تا مرگم، چوب خط میکشم به رویاهام

خالی از هر کلام خواهم شد،ای که از های وهوی سرشاری

 

خسته ام؛ آنچنان که درد از من !خسته ام؛ آنچنان که دل از تو !

تا کی از من عبور خواهد کرد،زندگی در هوای ناچاری!

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/31ساعت 0:43  توسط روشنک | 

 

تمام عشق منهای نگاه تو چه می ماند؟

فقط یک زن که روز و شب برایت شعر می خواند

 

فقط یک زن که مدتهاست تنها عاشق شهر است

فقط یک زن که خود را سهم دستان تو می داند

 

و این زن خوب می داند چگونه با نگاه خود

تمام شهر را ـ جز تو ـ به هر سازی برقصاند

 

و می داند چه آسان می تواند هر زمان،هر جا

دل مردان سنگی را به لبخندی بلرزاند

 

نگاهش گرم،دستش گرم،قلبش گرم،چشمانش

چگونه باید اینها را به چشمانت بفهماند؟

 

تو را می خواهد و هرگز نمی خواهد که عکست را

به دیوار و در دنیای بی روحش بچسباند

*****

غروب و کوچه ای خلوت،زنی با یک غزل در دست

که بین ماندن و رفتن بلاتکلیف می ماند...

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/24ساعت 16:42  توسط روشنک | 

 

عادت نمی کنم به نبودن ،  به رفتنت

دل بسته ام به گاه گداری نوشتنت

 

مردم چقدر پشت سرت حرف می زنند*

وقتی غریبه ای بشود پارهء تنت

 

باید به خنده بگذری از حرف هایشان

از شایعات عاشقی و دل سپردنت

 

باید که سر به زیر بمانی و بی صدا

تا بار این گناه نیفتد به گردنت

 

این قوم با دل تو مدارا نمی کنند

این قوم تشنه اند به خونت،به کشتنت

 

سخت است آنکه دوست نداری ببینیش

هر روز بی بهانه بیاید به دیدنت

 

آرام می نشینی و پژمرده می شوی

با اینکه مانده است زمان شکفتنت

 

حسّی شبیه میوهء کالی گرفته ای

تا دستهای هرزه نیاید به چیدنت

***

 

"شاعر شنیدنی است" ؛ تو شاعر شدی ، ولی

گوشی نمانده است برای شنیدنت...

 

 

* مردم هنوز پشت سرم حرف میزنند

                                               "  جناب آقای سید محمد علی رضا زاده" 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/17ساعت 11:23  توسط روشنک | 

 

غزلی از سالهای دور :

 

اگرچه دیدنت خیلی برایم دردسر دارد

نمی خواهم نیایی چون دلم میل خطر دارد

 

توشاعر نیستی امّا دقیق و خوب می دانی

محال است اینکه یک شاعر ز عشقش دست بر دارد

 

دلم می خواهدت امّا چه باید کرد؟ یک دختر

نمی گوید که چشمانم شما را در نظر دارد

 

چرا شاید؟بگو حتماً!غرور ترد من خیلی

تنفّر دارد از حرفی که اماّ و اگر دارد

 

چه سعی باطلی دارم نگاهم را بپوشانم

تمام شهر از من،از تو،از عشقم خبر دارد

 

غم چشمان تو روزی دلم را آب خواهد کرد

درست است آنکه بامش بیش، برف بیشتر دارد

 

به دریا می زنم دل را،می آیم،توبه نه!هرگز!

اگر چه دیدنت خیلی برایم دردسر دارد...

 

روشنک ارتیاعی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/07ساعت 21:8  توسط روشنک | 

 

رفتن برایت سخت خواهد شد،وقتی دلت با دیگری باشد

هر چند می خواهد تو را بسیار،هر چند مرد بهتری باشد

 

هر بار چشمت را که می بندی،تصویر محوی رو برویت هست

سخت است دست سرد تو یک عمر،زندانی انگشتری باشد

 

محکوم خواهی شد به عشقی نو، یک زندگی ساکت و بی روح

هق هق زدنها از صمیم قلب،لبخند هایت سرسری باشد

 

عزلت نشینی سرد و خاموشی، با خاطراتت زنده می مانی

پرواز را از یاد خواهی برد،حتّی اگر بال وپری باشد

 

از چشم هایش چشم می پوشی؟از دستهایش دست خواهی شست؟

و می گذاری ماندنت تا مرگ،در هاله ای خاکستری باشد؟

 

و می گذاری بستری تاریک،هر شب ببلعد روح و جانت را؟

زخمی به دل،آهی به لب،یک عمر،بر شانه هایت خنجری باشد؟

******

دختر تمام قرص ها را خورد، تنها نوشت این بهترین راه است

وقتی که چشمانت پر از حسرت،وقتی دلت با دیگری باشد....

روشنک ارتیاعی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/29ساعت 14:32  توسط روشنک | 

 

پرواز می کنم که بگویم رسیده ام

هر چند آسمان شما را ندیده ام

 

من خود به اختیار قفس را شکسته ام

من خود به اختیار شما را گزیده ام

 

بر شانه های خستهء شیطان نریختم

بار گناه گندم و سیبی که چیده ام

 

باید صبور بین شما زندگی کنم

هر آنچه دیده ام بنویسم ندیده ام

 

له می شوم در آینه هر روز بیشتر

انگار که تمام خودم را جویده ام

 

آنقدر خسته ام که تصوٌر نمی کنید

آنقدر راه رفته که دیگر بریده ام

 

گاهی هوا برای نفس کم می آورم

گویی تمام خاک جهان را دویده ام

 

ای مردمی که پشت سرم حرف می زنید

من جور سادگی شما را کشیده ام...

روشنک ارتیاعی

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/26ساعت 23:0  توسط روشنک |